بر خلاف کشورهای
زادگاه زرتشت (ايران، افغانستان و تاجيکستان) در اروپا دست کم دويست سال است که
آموزش و پژوهش در باره انديشه و جهان بينی زرتشت به گونه علمی آغاز شده و ا مروز
در دانشگاها بخش جا افتاده ايست. هدف اروپاييان از اين آموزش و پژوهش پی بردن به
ريشه و بن زبانی، فلسفی، فرهنگی و هستی شناسی خود ميباشد.
اگر بيش از سه هزار
سال است که نام زرتشت بعنوان يک نام مقدس وارد ضمير ناخودآگاه ايرانيان و مردمان
آسيای ميانه شده، همين نام بيش از دو هزار و پانصد سال است که بعنوان « بالاترين
نماد دانش» وارد ضمير ناخودآگاه اروپاييان گرديده.
-فيثا قورث دانشمند بنام يونانی خود را شاگرد
زرتشت ميپنداشت و ارستو فيلسوف ديگر يونانی که شاگرد افلاتون بود در کتاب خود «
فلسفه» مينويسد که تمام دانش افلاتون از زرتشت گرفته شده.
- بطور کلی تمام
دانشمندان و فيلسوفهای يونان باستان خود را شاگرد مکتب زرتشت دانسته اند و نوشته
های خود را به او پيوند داده اند. ( ژک دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت,
اکسفورد1958: ر.م افنان : تاثير زرتشت بر انديشه يونان:
نيويورک1965: ژ. فرل: تاثير زرتشت و انديشه زرتشت بر فرهنگ
غرب، سيدنی1977) .
-ميدانيم که در آن دوره، يعنی در سده پنجم پيش
از ميلاد مسيح، ايرانيان (که مردمان آسيای ميانه امروزی را هم در بر ميگرفتند) با
پی ريزی نخستين امپراتوری جهانی که از46کشور درست شده بود امور دنيا را
اداره ميکردند و شايد بهمين علت بود که يونانيان شيفته جهان بينی زرتشت که فلسفه
هستی ايرانيان بود شدند.( مری بويس: تاريخ زرتشت گرايی، لندن، 1989جلد دوم رويه280-282)
-بنا به نوشتارهای تاريخ نويسان کهن و امروزی،
با تحول فرهنگی ژرفی که زرتشت در ميان ايرانيان بوجود آورد، آنها آزاد منش ترين
انديشه ها را در ميان ملتهای امپراتوری گسترش دادند و در اين راستا نخستين قانون
حقوق بشر (فرمان آزادی) را بنگارش در آوردند. چون زرتشت به آ نها اموخته بود که «
حقيقت متعلق به هيچ کشور، به هيچ ملت و به هيچ نژادی نيست». ( ژرار ايزرايل: کورش
بزرگ، پاريس1987: افلاتون: قانونها، ،
بخش سوم، پارسيان693و694).
و در همين زمينه بود
که که پس از آزادی يهوديان از اسارت بوسيله کوروش بزرگ، ساختن معبد اورشليم بوسيله
داريوش و جمع آوری تورات بوسيله خشايارشاه، پيامبران يهودی همچون ايسايی، ژرمی،
ازقيل ودانيل، کورش بزرگ را در تورات « فرستاده خدا و پيام آور آزادی» خواندند.
-در فرمان آزادی
کورش که2541سال پيش با خط ميخی روی استوانه بزرگی نوشته
شده که150سال پيش کشف شد اين جمله ها آمده اند0« انسانها آزادند که هر خدايی را که دلخواه
آنها بود بپرستند، آنها آزادند که در کشور دلخواه خويش زندگی کنند، همگی بايد در
آرامش و صلح زندگی کنند.....». ( و. ايلرز : ترجمه استوانه کورش از خط ميخی،
1974: ي. کيله: تفسير نوشتار استوانه
کورش، 1973) .
اين نخستين انقلاب
انسانگرايی و آزاديخواهی در تاريخ بود. تمام نوشتارهای تاريخی نشان ميدهد که چه
اندازه اين انقلاب جهان را به پيش کشاند. آداب و روسوم يهوديان که پيش از آن خشن و
با قربانی جانوران بيگناه همراه بود، با وارد شدن انديشه زرتشت در دين آنها دگرگون
شد و بعدها بر دين مسيحيت تاثير بنيادين گزاشت. ملتهای گوناگون امپراتوری آداب و
رسوم خود را توانستند حفظ کنند و زنها همتراز مردان شدند. «پل دو بروی» زرتشت شناس
معروف فرانسوی مي نويسد
« تحولی که زرتشت در
فرهنگ آن زمان به وجود آورد زنهای ايرانی را در تمام زمينه ها هم تراز مردان کرد و
زنها از چنان آزادی برخوردار شدند که نظير آنرا در هيچ جايی از دنيای باستان
نميتوان يافت. درآن زمان يونانيها با زنان خود مانند برده رفتار ميکردند و ارستو
ميگفت زن نميتواند روح داشته باشد ». ( پل دو بروی: تاريخ فلسفه زرتشت، پاريس1984رويه110)
همين نويسنده در چند
رويه جلوتر کتاب خود مينويسد « هيچ صفحه ا ی از کتابهای تاريخ نميتواند گواه دهد
که يک نفر بزور به انديشه زرتشت وارد شده باشد. اگر جز اين بود زمانی که ايرانيان
امپراتوری جهانی درست کرده بودند، يونان و هند و مصر و تمام خاور ميانه و نيمی از
آفريقا زرتشتی شده بودند».
-پس از در هم
پاشيده شدن امپراتوری هخامنشی در سده سوم پيش از ميلاد، علاقه و شيفتگی دانشمندان
يونانی به زرتشت حتی از دورانی که ايران امپراتوری جهانی داشت بيشتر شد. اين شيفتگی
به جايی رسيد که هيچ فيلسوف يا دانشمندی را دراين دوره در يونان نميتوان پيدا کرد
که برای وجهه دادن به کار و پژوهش علمی خود آنرا را به زرتشت نسبت نداده باشد!
اعتبار گرفتن از زرتشت بعنوان « بالاترين نماد در همه دانشها» به جايی رسيد که حتی
دانش ستاره شناسی و کيمياگری را هم به او نسبت دادند! ( مری بويس: تاريخ زرتشتگرايی،
لندن1982پوشينه دوم رويه491-565. ژ- دوشن گيمن : پاسخ
غرب به زرتشت، رويه12-14)
-شيفتگی به
زرتشت به اندازه ای در اروپا رواج پيدا کرد که حتی با از ميان رفتن يونان فرو
ننشست. با پيدايش امپراتوری رم دانشمندان رمی مانند فيلسوفان يونانی برای اعتبار
دادن به کارهای خود از نام زرتشت تا جايی که ميتوانستند استفاده کردند.
-پس از سده نخست
ميلادی دين رسمی درا مپراتوری رم مهر ستايی (ميترايزم) شد. مهرستايی که در جهان
بينی زرتشت هضم شده بود و يکی از بخشهای اوستا را درست ميکرد از ايران به اروپا
رفت و برای400سال درسراسر اين قاره گسترده شد بگونه ای که
امروزدر انگلستان، آلمان، سويس، اسپانيا، ايتاليا و يونان بيش از6000معبد ميترا کشف شده. ( فرانس کومن: نوشته ها و مانده گارها در باره راز
ميترا، بروکسل1896دو جلد، ی.گرشن تيچ: سروده های اوستايی در باره
ميترا ، کيمبريج1959)
-در سده چهارم
ميلادی، مسيحيت در امپراتوری رم کم کم رواج پيدا کرد، ولی چون دين نو پا يی بود و
هيچ آداب و رسوم ويژه ای نداشت تمام آداب و رسوم مهر ستايی را در خود هضم کرد.
تاريخ25دسامبر را که تاريخ زاد روز ميترا بود که ايرانيان آنرا « شب يلدا »
ميگويند تاريخ زاد روز مسيح قرار دادند. درخت کاج و سرو را هم که مهرستايان با آن
مراسم شب يلدا را تزيين ميکردند وارد رسوم خود کردند. ميترايزم هفت رده يا گام برای
پيشبرد روان و دنيای مينوی داشت که استاد رده هفتم را پير يا پدر ميگفتند. واژه
پدر وارد مسيحت شد و کشيش را پدر خواندند. همچنين ميترايزم بعدها پايه ای شد برای
ساختن فرا مسونری در اروپا که از سده هفدهم به بعد رواج گرفت.
-در ايران و
کشورهای آسيای ميانه از سده سوم ميلادی به آن سو کم کم انديشه زرتشت بعنوان يک
جهان بينی واپسين دوران خود را مي پيمود. دين زوروانی و مغان خزنده وار جايگزين
جهان بينی زرتشت شده بودند و فرمانراوايی ميکردند. جنگهای تمام نشدنی ميان ايران و
رم هر دو امپراتوری را ناتوان کرده بود. در اين زمان بود که در سده هفت ميلادی
عربهای مسلمان با يورش خود به ايران که200سال به درازا کشيد فرهنگ ايرانی
را در هم شکستند و جهان بينی زرتشت که هنوز کمی از آن پا بر جا مانده بود به دست
فراموشی سپرده شد، ابن خلدون تاريخ دان عرب مينويسد که مدت شش ماه خزينه گرمابه ها
در ايران از سوختن کتابها گرم ميشد.
اگر در ايران و
کشورهای آسيای ميانه آتش زرتشت به خاموشی گراييد ، در اروپا هيچگاه پژوهش و علاقه
در باره انديشه زرتشت کم نشد. حتی در قرون وسطای مسيحيت که تبليغات ضد زرتشت
بعنوان يک نماد ضد دين به اوج خود رسيده بود، روشنگران و خردگرايان اروپا دوباره
زرتشت را بعنوان يک ابزار نبرد بر عليه کورگرايی و اختناق به ميان آوردند.
-در سده پانزدهم
ميلادی يکی ازبزرگترين فيلسوفان دوران رنسانس يا رستاخيز فرهنگی اروپا، گرگوری
پلوتن که نفوذ سياسی زيادی هم در دربار امپراتوری بيزانس به دست آورده بود کوشش
کرد که جهان بينی زرتشت را جايگزين سه دين يهودی، مسيحی و اسلام که در جنگ هميشگی با
هم بودند بکند. با اينکه بسياری از دولتمردان و خردگرايان آن زمان با او همراه
شدند اما در اين راه پيروز نشد. ولی موفق شد که انديشه زرتشت را وارد مکتب افلاتونی
فلورانس(ايتاليا) بکند و آنرا پايه ای برای انقلاب رنسانس در اروپا گرداند و
انسانگرايی( هومنيزم) را پی ريزی کند. ( ژ. دوشن گيمن: پاسخ غرب به زرتشت،
رويه4، ح. لوی : انجمن زرتشت در امپراتوری رم، 1985رويه های99به
بعد)
در دوران رونسانس و
پس از آن، گرايش به زرتشت در ميان روشن بينان اروپايی نه تتها کم نگرديد بلکه بيش
ازبيش گسترده شدو بعد ديگری به خود گرفت. ولی سده ها بود که زبان زرتشت فراموش شده
بود و هر چيزی که از زرتشت گفته ميشد نقل قول از ديگران بود. بنابر اين ميبايستی به
پژوهش پرداخت و زبان او را از نو کشف کرد.
در سده هفدهم
زبانشناس فرانسوی، انکتيل دو پرون، پس از20سال کوشش سرانجام زبان اوستا را
کشف کرد و آنرا در دو جلد به چاپ رسانيد. اوستا سخنان زرتشت نبود. اين کتاب از
نوشتارهای پراکنده ای درست شده بود که سده ها پس از مرگ زرتشت حتی در دوران اسلامی
بوسيله موبدان نوشته شده بود. با اين حال اين کشف سرو صدای زيادی در اروپا به پا
کرد. خردگرايان اروپا در اوستا ابزاری را پيدا کردند که با آن ميتوانستند دوباره
کليسای مسيحيت را بکوبند. آنها ميگفتند «حقيقت ديگردر انحصار کليسا نيست . حقيقت
را هم ميتوان در يک انديشه آريايی پيدا کرد».
-در اين نبرد
روشنگرايان و فيلسوفهای بزرگی مانند ولتر، گوته، گريم، ديدرو، وون کليست، بايرون،
وورتسميت، شلی، نيچه و بسياری ديگر وارد ميدان نبرد شدند و آهنگسازان بزرگی مانند
رمو (فرانسوی)، موزار و اشتروس (اتريشی) و چا يکوفسکی(روسی) در شکوه زرتشت اپرا
ساختند. (برای فهرست کامل نام و نوشتارهای نويسندگان و هنرمندان با لا به کتاب ژ.
دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت، رويه16-17ماجعه کنيد).
اينگونه برخورد سبب
گرديد که کشيشان در برابر اوستا جبهه بگيرند و بگويند که ترجمه دوپرون ترجمه ايست
دروغين! در برابر اين ادعا ساير زبان شناسان هم وارد اين نبرد انديشه ای شدند. سه
سال بعد زبان شناس آلمانی کلوکرز با ترجمه ديگری از اوستا به دوپرون حق داد و ثابت
کرد که ترجمه او درست است. با اين حال اين نبرد به علت مقاومت کشيشان سی سال به
درازا انجاميد. سرا انجام همگی درست بودن اوستا را تاييد کردند و اين کتاب برای
هميشه وارد آموزش دانشگاهیگرديد.
با اينکه اين پيروزی
بسيار مهم بود ولی هنوز مسالة سخنان زرتشت روشن نشده بود. در سال1861زبان شناس معروف مارتين هوگ که در باره اوستا پژوهش گسترده ای را آغاز کرده
بود متوجه شد که17بخش از72بخش
اوستا به زبانی نوشته شده که از ساير بخشها بسيار کهن تر و شيوه نگارش آن به گونه
ای ديگر است. او بزودی پی برد که اين زبان، زبان پارسی کهن است که نزديک به دو
هزار سال بود که از يادها رفته بود. سده ها بود که موبدان زرتشتی اين17بخش
را از بر کرده و بدون اينکه معنی آنها را بدانند بعنوان سرود های مقدس در نيايشگاه
ها ميخواندند.
هوگ با کمک گرفتن از
زبان سانسکريت که تازه کشف شده بود، اين17بخش را که به آنها «گاتا ها»
ميگويند از بقيه اوستا جدا و سپس ترجمه کرد.
پژوهشهای زبانشناسی و
تاريخی بعدی بگونه ای شگفت آور ثابت کرد که گاتا ها که معنی آن« سروده» است
بيش3700سال پيش بوسيله خود زرتشت سروده شده و از زبان خود او بيرون آمده. ترجمه
گاتاها دروازه بزرگی را بروی تاريخ انديشه، فلسفه و تمدن جهانی گشود و ريشه بسياری
از دينها و فلسفه ها يی که فرهنگ جهانی را ساختند روشن کرد.
چکيده گاتاها را
ميتوان بصورت زير بازگو کرد:
هدف از زندگی، شاد و
خوشبخت زيستن است ( بيش از30بار واژه
خوشبختی و شادی در گاتا ها تکرارشده). شاد و خوشبخت زيستن ميسر نيست مگر اينکه
همگان در جامعه، از جمله جانوران و گياهان بتوانند با شادی و شکوفايی زندگی کنند.
برای رسيدن به اين هدف مردمان بايد قانون هستی را ( که به آن ارتا يا اشا ميگويند)
بياموزند.
اين قانون از سه اصل
بنيادين بگونه زير در ست شده است:
1-جهان هستی و بويژه
زندگی انسانها در هر لحظه از زمان بوسيله نبرد ميان دو نيروی بنيادين و خود
آفريننده و ضد يکديگر شکل ميگيرد. مردمان اثر نبرد اين دو نيرو را در درون خود
بصورت شادمانی يا غم زدگی، عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، آرامش درونی يا نگرانی،
دادگری يا بيداد گری، خوب يا بد، شکست و پيروزی، روشنی درونی يا تاريکی و غيره
احساس ميکنند.
به سرچشمه نيروهای
مثبت که مردمان را بسوی خوشبختی پيش ميبرند اهورا مزدا گفته ميشود. «اهورا» يعنی
هستی آفرين و «مزدا» به معنی خرد است. بنابراين اهورامزدا به معنی « نيروی خردزا»
يا «خدای خرد» ترجمه شده است.
از ويژگيهای مردمانی
که در راه اهورامزدا هستند، شاد زيستی و راستی در پندار و گفتار و کردار ميباشد.
به سر چشمه نيروهای
منفی يعنی نيروهايی که مردمان را به بدبختی و پسماندگی و غمزدگی ميبرند، انگرا
ماينو يا اهريمن گفته ميشود. انگرا ماينو يعنی آشفتگی و خشم درونی که خرد ستيز است
و چشم درونی را کور ميکند. از ويژ گيهای انگراماينو دروغ و ريا است. با اين ابزار
است که او آگاهی را سرکوب و نا آگاهی را رواج ميدهد.
2-دومين قانون جهان بينی زرتشت ميگويد که در اين
جهان هيچ نيرويی بدون وجود نيروی ضد خود نميتواند مفهومی داشته باشد. روز بدون شب،
خوب بدون بد، آرامش درونی بدون نگرانی، عشق بدون نفرت و غيره هيچيک به تنهايی
مفهومی نخواهند داشت. اگر چيزی در اين دنيا بخواهد به صورت نيرو در آيد بی درنگ
نيروی مخالف خود را در برابر خود خواهد يافت.
3-و چون اين جهان از نيروهای دوگانه ضد هم و مثبت
و منفی درست شده، هستی در انسانها نيرويی بنام « آزادی گزينش» » گزاشته که بوسيله
آن هر کس ميتواند از ميان دو نيروی ضد هم و در حال نبرد يکی را انتخاب کرده و در
آن شرکت کند. ميان شادی و ماتمزدگی، دوستی و دشمنی، دادگری و بيدادگری، خرد و خرد
ستيزی، راستی و دروغ، خوب و بد، آزادیو اختناق، سروری و بردگی و غيره يکی را گزينش
کرده و در آن زندگی کند. چون آزادی گزينش با انسان است، بنا بر اين مسئوليت هم با
اوست.
چند سال پس از ترجمه
گاتاهای زرتشت، يکی از بزرگترين فيلسوفان اروپا فردريک نيچه در سال1883شاهکار معروف خود «آن چنان گفت زرتشت» را در دو جلد نوشت. اين کتاب که
امروز به تمام زبانهای دنيا ترجمه شده ديدگاه اروپاييان را نسبت بزندگی زيرو رو
کرد و فرهنگی نوين و مدرن را که تا امروز ادامه دارد به اين قاره ارمغان نمود.
افشين يكي از افرادش را به نزد كشيش فرستاد تا بابك را شناسائي
كند و نسبت به درستي پيام كشيش اطلاع يابد. كشيش به فرستادهي بابك رخت طباخان
پوشاند، و وقتي آن مرد سيني غذا را براي بابك و كشيش برد بابك ازكشيش پرسيد: اين
مرد كيست؟ كشيش گفت: ايراني است و مدتي پيشتر مسيحي شده و به ما پيوسته در اينجا
زندگي ميكند. بابك با مرد حرف زد و پرسيد اگر مسيحي شده چه ضرورتي داشته كه اينجا
باشد. مرد گفت: من از اينجا زن گرفتهام. بابك به شوخي گفت:ازمردي پرسيدند ازكجائي؟ گفت: ازآنجا كه زن
گرفتهام
بههرحال كشيش به افشين پيام داد كه
دودستهي مسلح را به نقطهي مشخصي بفرستد، و روزي را نيز مقرر كرد كه بابك را به
بهانهي شكار به آنجا خواهد بُرد. اين عمل براي آن بود كه او نميخواست بابك را در
خانهاش تحويل مأموران افشين بدهد، زيرا ازآن ميترسيد كه بابك زنده بماند و دوباره
جان بگيرد و ازاو انتقام بكشد. طبق قراري كه در پيامش به افشين داده بود، كشيش
يكروز به بابك گفت:چند روزي است كه
درخانه نشستهاي و ميدانم كه ازاين حالت دلگير و خستهاي. اگر تمايل داري من زميني
دارم كه آهوان بسياري درآنجا يافت ميشوند، و چندتا باز شكاري نيز دارم كه گاه آنها
را با خود به شكار ميبرم. بيا فردا به شكار برويم . بابك درخلال چند روزي كه
مهمان كشيش بود ازاو و اطرافيانش رفتارهاي نيكي ديده و كاملا به او اعتماد يافته
بود. افشين دودستهي مسلح از افراد برجستهاش را همراه دو افسر از خاندان ايراني
سُغد به نامهاي پوزپاره و ديوداد به محلي كه كشيش تعيين كرده بود فرستاد تا كمين كنند
و درلحظهي مناسب برسر بابك بتازند و دستگيرش كنند. بابك در روز مقرر همراه كشيش
به شكار رفت ولي خودش شكارِپوزپارهوديودادگرديد. وقتي بازداشتش كردند
و دستهايش را ازپشت ميبستند، رو به كشيش كرده به او دشنام داد و گفت:مردك! اگر پول ميخواستي من ميتوانستم بيش
ازآنچه اينها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم كه مرا به بهاي اندك فروختهاي
روزي كه قرار بود بابك را وارد برزند
(اقامتگاه افشين) كنند، افشين مردم شهر و بسياري از مردم روستاهاي دور و نزديك را
در ميدانِ بزرگي در بيرون شهر در دوسو گرد آورد و ميانشان فاصلهي كافي گذاشت تا
بابك بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند كه كارِ بابك تمام است. ساعتي كه بابك را
در زنجيرهاي گران از ميان دوصفِ مردم ميگذراندند، شيون زنان وكودكان بلند شد كه
براي رهبر محبوبشان ميگريستند و برسر وسينه ميزدند. افشين با صداي بلند خطاب به زنهاي
شيونكننده گفت: مگر شما نبوديد كه ميگفتيد بابك را دوست نداريد؟ زنان با شيون
جواب دادند:او اميد ما بود و هرچه ميكرد
براي ما ميكرد
برادر بابك نيز مثل بابك نزد يكي از
كشيشان پنهان شده بود. ويرا نيز آن كشيش به مأموران افشين تحويل داد
موضوع بابك چنان براي خليفه بااهميت
بود كه وقتي خبر دستگيريش را شنيد جايزهي بزرگي براي افشين فرستاد و به او نوشت
كه هرچه زودتر ويرا به پايتخت ببرد. فرستادگان خليفه همهروزه به آذربايجان اعزام
ميشدند تا با افشين درتماس دائم باشد و او بداند كه چه وقت و چه ساعتي افشين و
بابك به پايتخت خواهند رسيد؛ و برفراز تمام بلنديهاي سرراه و دركنار جاده ديدبان
گماشت تا هرگاه افشين را ببينند به يكديگر جار بزنند و همچنان اين جارها تكرار شود
تا به خليفه برسد. او همهروزه هيئتي را همراه با هدايا و اسب و خلعت به نزدِ
افشين ميفرستاد تا قدرداني از خدمت افشين را به بهترين وجهي نشان داده باشد. افشين
در ديماه٢١٦خ با شوكت و شكوه بسيار زيادي
وارد پايتخت خليفه گرديده به كاخي رفت كه به خودش تعلق داشت و بابك را نيز درآن
كاخ زنداني كرد. چون هوا تاريك شد و مردم به خواب رفتند، خليفه به يكي از محرمانش
مأموريت داد تا بطور ناشناس به نزد بابك برود و اورا ببيند و بيايد اوصافش را به
او بگويد. آن مرد چنان كرد، و افشين ويرا بعنوان مأمور حامل آب به اطاقي برد كه
بابك درآن زنداني بود. خليفه وقتي اوصاف بابك را ازاين محرم شنيد، براي اينكه بابك
را ببيند و بداند اين مرد چه عظمتي است كه٢٢سال مبارزاتِ مداوم و خستگيناپذيرش
پايههاي دولتِ اسلامي را به لرزه افكنده است، نيمشبان برخاسته رخت ساده برتن كرد
و وارد خانهي افشين شده بطور ناشناس وارد اطاق بابك شد و بدون آنكه حرفي بزند يا
خودش را معرفي كند، دقايقي دربرابر بابك برزمين نشست و چراغ دربرابر چهرهاش گرفته
به او نگريست؛
بامداد روز ديگر خليفه با بزرگان
دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه
بتوانند ويرا ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه ويرا سوار بر
پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و
بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقيركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش
درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه
برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار دربيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي
آنكه همهي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك
اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند نَوَد
نَوَد اين اسمِ دژخيم بود و همه اورا ميشناختند
ابن الجوزي مينويسد كه وقتي بابك را
براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان
ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك گفت: خواهيد ديد. چون
يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را
رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت:وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج
ميشود و چهرهام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده
است. چهرهام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود
به این ترتیب دستها و پاهاي بابك را
بریدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه
اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبهي داري در
ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشهي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان
فرستاد
آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب
حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) چنین بوده است
تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من
فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی
چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه
ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت
من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب
انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه
میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما
پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر
بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد
من درسی به جوانان ایران داده ام که
هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران
آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها
ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند
مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها
بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان
و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند
اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که
همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او
فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند
مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت
کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد
کرد
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست
راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی
که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود:
" پاینده ایران"
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه
کردن بدنش در تاریخ2صفر سال223هجری قمری انجام گرفت که
مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته
است
اعدام بابك چنان واقعهي مهمي تلقي
شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنامخشبهي بابكیعنی چوبهي دار بابك
در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و
يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي ميشد
برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه
به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبري
مينويسد كه وقتي دژخيمْ دستها و پاهاي برادر بابك را ميبُريد، او نه واكنشي از
خودش بروز ميداد و نه فريادي برميآورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بردار كردند
بدين ترتيب كار بابك پس از٢٢سال
پيروزي پيدرپي و وارد آوردن شش شكست بزرگ بر ششتا از بهترين فرماندهان ارتش
عباسي، و پس از اميدهاي فراواني كه روستائيان ايران به او بسته بودند، با توطئهي
نمايندهي عيسا مسيح و یک شاهزاده خائن ایرانی به پايان رسيد . تاريخ بداند كه
مدعيان توليت دين در هردين و مذهبي دشمن تودههاي تحت ستم و همدست زورمندانند، و
اين امر منحصر به متوليان يك دين خاص نيست، بلكه كشيشان مسيحي نيز با همهي
مدعاهائي كه ارائه ميكنند...
بابك خرمدین نمادی از مقاومت ایرانیان
در برابر تجاوز بیگانه
خَرَّم در زبان
پارسي هر چيزي است كه خوشي و شادي و لذت را براي انسان فراهم آورَد. اينكه بهار و
باغ و بوستان راخُرَّمگوئيم به اين دليل است كه مايهي شادي و نشاطاند.
واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّمدين،
و بصورت امروزينشدينِ خُرَّمبمعناي ديني است كه در کنار انسان ساز بودنش
مايهي شادي و خوشي مردمان شود . تعريف دين به اين مفهوم در جايجاي گاتاي زرتشت
آمده است، مؤلف كتاب البدء والتاريخ درباره پيروان زرتشت ميگويند:هرچه انسان خرمي بيشتري بطلبد اندوه اهريمن
بيشتر ميشود و اهريمن بيشتر درصدد جنگيدن با انسان برميآيد ؛ و در تعريف عقايد
خرمدينان مينويسد كهآنها هرچه باعث شادي
و لذت باشد و طبيعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زياني به كسي نرساند را مباح
ميدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست .
زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .
معنی واژه بابک
در واژه نامه پهلوی - اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر
عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است
. متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده
اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان
و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی
صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری – عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از
آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان
کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟
بابك از نژادی ایرانی
و مسکنش آذرآبادگان بود، گويا مسلمانش كرده بودند و نام عربيش حسنبود. جنبشي كه بابك در ایران آغاز كرد و رسما
نامجنبش خرمدينانبرخود داشت، يك ايدئولوژي مشخصي را مطرح میكرد
كه هدفش براندازي نهائي سلطهي عرب - برقراري مساوات انساني در ايران - تأمين
خوشيي براي همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود. ابن حزم مينويسد
كهايرانيان ازنظر وسعت ممالك و فزوني
نيرو برهمهي ملتها برتري داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان
برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم
و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب كه نزد آنها دونپايهترين قوم جهان بود برآنها
مسلط گرديد اين امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصيبتي تحملنشدني روبرو
يافتند، و برآن شدند كه با راههاي مختلف به جنگ با اعراب برخيزند. ازجمله رهبران
آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسيس، بابك و ديگران را نام برد .
دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله
اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و
حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان
بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند
و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند
نامخرمدينكه به پاخاستگانِ ايراني براي اين جنبش برگزيده بودهاند به روشني نشان
ميدهد كه اين يك جنبش مزدكي بوده و همهي شعارها و برنامههاي مساواتطلبانه و ضد
بهرهكشي مزدك را دنبال ميكرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن
را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در
برابر دین بهی که دارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد .
ابن حزم تصريح ميكند كهخرمدينانِ پيرو
بابك يك فرقهي مزدكي بودند . اساس تعاليم مزدك برآن بود كه مردم بايد هم دراين
دنيا و هم دردنياي ديگر به سعادت و شادمانی دست يابند؛ يعني هم دراين دنيا با كسب
وكار وكشاورزي و صنعتْ براي خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام كارهاي نيكو و
خودداري از كارهاي بد رضايت خدا را حاصل كنند تا درآخرت به بهشت بروند.نيكدر
تعاليم مزدك عبارت بود ازگفتار وكرداري كه به خود يا ديگري منفعتي برساند و سعادتي
فراهم آورَد؛ وبدعبارت بود ازگفتار يا كرداري كه به خود يا
ديگران آسيب و گزند وارد آورد يا سبب محروميت شود. ابنالنديم در وصف يكي از
ايرانيانِ مزدكي مقيم بغداد به نامخسرو
ارزومگانكه ويراپيرو مذهبي شبيه مذهب خرمدينانناميده، مينويسد كه به پيروانش دستور ميداد
بهترين لباسها بپوشند، و خودش نيز بهترين لباسها ميپوشيد و به آن افتخار ميكرد
مركز فعاليت
بابك در آذربايجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود .
جماعات بزرگي از عربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهايش آذرآبادگان
اقامت گرفته بودند. هدف او از ميان بردن سلطهي اربابانِ عرب بود كه نزديك به
دوقرن مردم ایران را تاراج ميكردند. قبايل عرب همراه با فتوحات عربي به درون
آذربايجان و دیگر شهرهای ایران سرازير شدند. بلاذري دربارهي سرازير شدنِ عربها به
آذربايجان در زمان عثمان و امام علي، مينويسدبسياري از عشاير عرب از بصره وكوفه و شام به آذربايجان سرازير شدند و
هرگروهي برهرچه از زمين توانست دست يافت و مصادره كرد، و بعضيشان زمينهائي را از
عجمها خريدند و روستاهائي نيز به اين عشاير واگذار شد، و مردم اين روستاها به مُزارعينِ اينها تبديل
شدند
آغاز نهضت بابك
در ایران را سال١٩٤خ ذكر كردهاند. در
مدت كوتاهي سراسر روستائيان نيمهي غربي ايران و جنوب ایران به نهضت خرمدينان
پيوستند. طبري مينويسد كهمردم روستاهاي
نواحي اصفهان و همدان و ماهسپيدان و مهرگانكدك و جز اينها نيز به دين خرمدينان
درآمدند . نخستين درگيري ناكامِ سپاهيان دولت عباسي و بابك درسال١٩٨خ گزارش شده و خبر از شكست سپاه عباسي ميدهد.
دومين درگيري ناكامِ سپاه عباسي و بابك درسال٢٠٠خ بود كه بخش اعظم سپاهيان عباسي را بابك در غربِ ايران- نزديكيهاي
همدان- كشتار كرد. اعزام نيروهاي عباسي به جنگ بابك درسراسر سالهاي٢٠٠- ٢٠٦خ تكرار شد و هربار از بابك شكست
يافتند. در سال٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ،
دوتن از فرماندهان برجستهي دولتِ عباسي به قتل رسيدند؛ و يك فرمانده برجسته نيز
شكست يافته فرار كرد. در سال٢٠٦خ يك افسر
برجستهي عرب با سِمَتِ والي آذربايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش نهاده شد
تا بهكار بابك پايان دهد. اين مرد نزديك به دوسال با بابك درگير بود، و در
خردادماه٢٠٨خ دركنار روستاي بهشتاباد
كشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند
خليفهي عباسي
در اواسط تابستان٢١٢خ چندين لشكر به غرب
ايران فرستاد، كه به گزارش طبري شصت هزار تن از روستائيان ناحيهي همدان را قتل
عام كردند، ولي بابك توانست شكستهاي سختي بر اين نيروها وارد سازد و با تلفات و این
متجاوزان را با شكست به بغداد برگرداند. به دنبال اين شكستها، خليفه تصميم گرفت كه
امر مقابله با بابك را به يك افسرِ مانوي مذهبِ نومسلمان ايراني معروف بهافشين ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشين چندي
پيش براي سركوب شورشهاي مصر اعزام شده بود و مأموريتش را به نحوي بسيار پسنديده
انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خليفه فراخوانده به مقابلهي خرمدينان
گسيل كرد. افشين درناحيهي همدان مستقر شد و در غرب و مركزِ ايران از همدان و
آذربايجان تا اصفهان و ري، با بزرگان روستاها مذاكراتي انجام داد و وعده های دروغین
برای متفرق کردن آنها از کنار بابک به آنان داد كه به ظاهر برآورندهي خواستههاي
روستائيان بود
افشين پس ازآنكه
اوضاع غرب ايران را در خلال يكسال و نيم با سیاست ضد ایرانی و در جهت حمایت از
اعراب و تهديد و هداياي نقدي (كه به دهخدايان ميداد) آرام كرد، براي به دام
افكندنِ بابك نقشه چيد. كارواني با محمولهي امداد مالي و غذائي از بغداد عازم
اردبيل شد تا به دژي كه محل استقرار سپاهيان خليفه بود تحويل دهد. بابك بيخبر از
دامي كه افشين برايش چيده بود، تصميم گرفت كه راه را برآن كاروان بربندد و محمولههايش
را تصاحب كند. افشين شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن كوس و كَراناي (شيپور جنگي)،
در نزديكيهاي دژ موضع گرفت؛ زيرا يقين داشت كه بابك براي تصرف دژ خواهد آمد. بابك
ابتدا يك قرارگاه كوچكِ سپاهيان خليفه بر سرراهش را مورد حمله قرار داد و افرادش
را كشت، آنگاه به كنار دژ رفته به افرادش استراحت داد كه روز ديگر به دژ حمله
كنند. دراين هنگام افشين براو شبيخون زد. گويا همهي افرادي كه همراه بابك بودند
كشته شدند، ولي بابك جان سالم ماند (زمستان سال٢١٤خ). افشين پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس
با كلانترانِ روستاها كار پراكنده كردن بقاياي هواداران روستائي بابك در ایران را
دنبال كند
از اوائل
سال٢١٥خ منطقهي نفوذ بابك كه سابقا به
همدان و اصفهان و ري ميرسيد، ازحد مناطق كوهستاني هشتادسر در آذربايجان فراتر
نميرفت. افشين پس از برگزاري مراسم نوروز و سيزده بهدر براي حمله به بابك آماده
شد. نخستين حملهي او به هشتادسر با شكست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههاي اين
سال چندين حمله به هشتادسر صورت گرفت كه همه ناكام ماند. داستان اين نبردها را
طبري با استفاده از آرشيو گزارشهاي كتبي به تفصيل دقيقي درحجم حدود٣٠صفحه ذكر كرده است كه همه خبر از رشادتهاي بيمانندِ بابك و يارانش ميدهد
در بهار
سال٢١٦خ سپاه امدادي خليفه با سي ميليون
درهم كمك مالي به بَرزَند رسيد؛ و افشين حملاتش به بابك را ازسر گرفت. افشين ابتدا
به كلانرود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خويش خندق كشيد. به زودي يك لشكر
بابك تحت فرمان آذين- برادرِ بابك- به سوي كلانرود حركت كرد. نبرد سپاهيان افشين
و بابك در يكي ازدرههاي تنگ كوهستاني درگرفت، كه تفاصيل آنرا طبري ذكر كرده ولي
نتيجهي آن را معلوم نميدارد. ازآنجا كه اين تفاصيل از روي سند كتبي گزارش افشين
نوشته شده، ميتوان پنداشت كه افشين اين بار نيز با شكست مواجه شده ولي شكست خود را
در نامهاش منعكس نكرده باشد. دراين ميان لشكرهاي امدادي پيوسته از بغداد ميرسيد.
افشين پيشروي آهسته در گذرگاههاي كوهستاني به سوي قرارگاه بابك را ادامه داد. او
بر هركدام از گذرگاههاي استراتژيك دست مييافت دژي بنا ميكرد و پيرامونش را خندقي
ميكشيد و لشكري درآن ميگماشت تا تحركات احتمالي روستائيان منطقه را زير نظر
بگيرد. بدين ترتيب افشين به قرارگاه بابك در منطقهيبذ در کلیبر نزديك شد. ازاين به بعد نام
بخاراخدا از فئودالهاي بزرگِ ايرانيتبارِ سغد بعنوان يكي از فرماندهان برجستهي
سپاه افشين به ميان ميآيد. استقرار افشين برفراز يكي از بلنديهاي مشرف بربذ دركناررودرودماهها بطول انجاميد. بابك
دستهجات مسلحش را به گذرگاههاي كوهستاني ميفرستاد تا دستهجات افشين را به دام
افكنند، و خودش در قرارگاهش در برابر ديدگان افشين موضع گرفته بود و همهروزه جشن
شادي برپا ميكرد و افرادش ناي و دهل ميكوفتند و پايكوبي ميكردند و سرود ميخواندند
و افشين خائن به ایران را به استهزاء ميگرفتند. دريكي از روزها بابك مقاديري خيار
و سبزيجات و هندوانه براي افشين هديه فرستاد و به او پيام داد كهميبينم شما جز كُماچ و شوربا چيز ديگري براي
خوردن نداريد؛ دلم برايتان ميسوزد و اميدوارم اين هدايا دلتان را نيز نسبت به ما
نرم كند . افشين كه ميدانست هدف بابك ازاين كار برآورد نيروي او باشد سردستهي اين
مأموران را با گروهي از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و ديگر خندقها را بازديد
كند و خبرش را براي بابك ببرد، شايد بابك دست از مقاومت برداشته و تسليم شود
در
شهريورماه٢١٦خ و زماني كه روستائيان
سرگرم كار در مزارع و باغستانها بودند، حملهي افشين به شهربذ(مركز بابك) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشين به نزديكي بذ رسيد و بابك
فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت
شخصی به نزد او فرستاده پيام داد كه چنانچه او تعهد بسپارد كه به وي و مردانش آسيب
نرسد، شهر را به او تسليم خواهد كرد. افشين پاسخ مساعد داد و بابك شخصا از دژ
بيرون آمد تا با افشين مذاكره كند. افشين نيز وقتي دانست كه بابك درحال نزديك شدن
به اواست به طرف او رفت. چون بابك و افشين در فاصلهئي ازهم قرار گرفتند كه
ميتوانستند صداي يكديگر را بشنوند، بابك به او گفت: حاضرم كه تسليم شوم ولي مهلت
ميخواهم كه خود را آماده كنم. افشين گفت: چندبار به تو گفتم كه بيا و تسليم شو،
ولي قبول نكردي. اكنون نيز دير نيست، اگر امروز تسليم شوي بهتر از فردا است. بابك
گفت: من تصميم خودم را گرفتهام و تسليم ميشوم؛ ولي بايد تعهدنامهي كتبي خليفه را
برايم بياوري تا اطمينان يابم كه چنانچه تسليم شوم نه به خودم و نه به افرادم
گزندي نخواهد رسيد. افشين به او قول داد كه چنين خواهد كرد
ولي بابک که افشین
را فردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در
جنگ بود . در همان لحظاتي كه بابك با افشين درحال مذاكره بود و به افسرانش پيام
فرستاده بود كه دست از نبرد بكشند تا به ظاهر با افشين به نتيجه برسد، تيپهاي سپاه
افشين وارد شهربذ شدند وآتش در شهر
افكندند و شهر را ويران کردند . گروهي به فراز كاخ بابك رفتند تا پرچم اسلام
برافرازند. گروههاي بسياري در كوچهها در حركت بودند وآتش به خانهها ميافكندند و
شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابك رسید و سریعا محل مذاكره را ترك
كرده به شهر برگشت شايد بتواند شهر را نجات دهد. ولي دير شده بود. كشتار و تخريب و
نفرتافكني و آتشزني تا پايان روز ادامه يافت، كليهي مدافعان شهر به قتل آمدند،
و افراد خانوادهي بابك دستگير شده به نزد افشين فرستاده شدند. درپايان روز كه
سپاه افشين به خندقشان برگشتند، بابك و مرداني كه همراهش بودند به شهر وارد شدند و
پس از ديدن ويرانيها از شهر رفته در درهئي دركنار هشتادسر مخفي شدند. روز ديگر
نيز به روال همانروز تخريب و آتشزني ازسر گرفته شد و اين كار تا سه روز ادامه
داشت تا شهر بهكلي سوخت و اثري ازآبادي برجا نماند
افشين به همهي
كلانتران روستاهاي اطراف، ازجمله به ديرها و كليساهاي مسيحيان كه در همسايگي
آذربايجان درخاك ارمنستان بودند نامه نوشت كه هرجا از بابك خبري به دست آورند به
او اطلاع دهند و پاداش نيكو دريافت كنند. بابك با دوبرادرش و مادر و همسرشگلاندامراهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. كساني به افشين خبر دادند كه بابك و
چندتن از يارانش در يك درهي پردرخت وگياه درمرز آذربايجان وارمنستان مخفي است.
افشين برگرداگرد آن دره دستهجات مسلح مستقر كرد تا از هرراهي كه بيرون آيد
دستگيرش كنند. او ضمنا اماننامهي خليفه را كه ميگفت درآن روزها رسيده به افرادِ
بابك كه اسيرش بودند نشان داد، و به يكي از برادرانِ بابك و چندتني از كسانش كه
اجبارا تسليم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم كه به اين زودي نامهي خليفه
برسد، و اكنون كه رسيده است صلاح را درآن ميدانم كه براي بابك بفرستم. او ازآنها
خواست كه نامه را برداشته براي بابك ببرند و راضيش كنند كه بيايد و خود را تسليم
كند. آنها گفتند كه محال است بابك تن به تسليم دهد؛ زيرا كاري كه نميبايست اتفاق
ميافتاد اكنون اتفاق افتاده و جائي براي آشتي باقي نمانده است. افشين گفت:اگر اينرا برايش ببريد او شاد خواهد شد .
سرانجام دوتن از یاران بابك حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابك نامهئي همراه
اينها خطاب به پدرش نوشته به او اطلاع داد كهاينها با اماننامهي خليفه به نزدش آمدهاند و او صلاح را درآن ميداند كه
وي خود را تسليم كند . چون فرستادگان به نزد بابك رسيدند بابك به آنها و به پسرش
كه نامه به وي نوشته بود دشنام داد و گفتاگر اين جوان پسر من بود بايد مردانه ميمُرد نه اينكه خودش را به دشمن
تسليم ميكرد . به آن دونفر نيز گفت كهشما
اگر مرد بوديد نبايد اكنون زنده ميبوديد تا پيام دشمن را به من برسانيد؛ زيرا
مردن در مردي بهتر است از لذتِ زندگي چهلساله در نامردي . سپس يكي ازآنها را دردم
كشت و ديگري را با همان اماننامهي خليفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو كهحيف ازنام من كه برتواست. اگر زنده بمانم
ميدانم با تو چه كنم
بعد ازآن بابك دريكي
از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوي ارمنستان به راه افتاد. افراد افشين
كه از بالا نگهباني ميدادند آنها را ديده تعقيب كردند. بابك و همراهانش به چشمهساري
رسيدند و ازاسب پياده شدند تا استراحت و تجديد نيرو كنند و غذائي بخورند. افراد
تعقيبكننده برآن بودند كه بابك را غافلگير كنند، ولي هنوز به نزد بابك نرسيده
بودند كه بابك وجودشان را احساس كرده خود را برروي اسب افكند و ازجا درپريد.
سواران تعقيبش كردند. زن و مادر و يك برادر بابك دستگير شدند. بابك وارد خاك
ارمنستان شد و چون خسته وگرسنه بود به يك مزرعه رفت كه چيزي بخرد. سرانِ آن روستا
نيز مثل ديگر روستاها پيام افشين را دريافته بودند، و ميدانستند كه اگر بابك را
تحويل دهند جائزه دريافت خواهند كرد. يكي از كشاورزان با ديدن بابك كه رخت برازنده
دربر داشت و سوار براسبي نيكو بود وشمشيري زرين حمايل كرده بود، گمان كرد كه او
شايد بابك باشد. لذا خبر به كشيش روستا برد. كشيش چند نفر را برداشته به سرعت خودش
را به بابك رساند كه درحال غذا خوردن بود. او به بابك تعظيم كرده دستش را بوسيده
گفت:من از دوستداران توام، و ازتو
ميخواهم كه به مهماني به خانهام بيائي. دراين روستا و اطراف آن همهي كشيشها
دوستدار توهستند و اگر با ما باشي آسيبي به تو نخواهد رسيد . بابك كه خسته و
درمانده بود، فريب احترامها و وعدههاي كشيش را خورد و همراه او وارد خانهاش شد.
كشيش از همانجا شخصی را به نزد افشين فرستاد تا به وي اطلاع دهند كه بابك درخانهي
اواست.
ائیرینه وئیجه : جزو
اول این واژه همان ائیرینه است ( آریایی ) ولی جزو دوم آن وئیجه سخنهای بسیاری را
در خود جای داده است . در سانسکریت واژه بیجه موجود است که به معنی تخم و نژاد می
باشد . خاورشناسان بر این باورند که کل این واژه به معنی نژاد آریایی در پارسی
امروزی معنی می دهد . در حقیقت به خاکهایی که نژادهای ایرانی در آن ساکن هستند
ائیرئینه وئیجه گفته می شود . ایران به هیچ وجهه محدود به; مرزهای کنونی ایران
نمی باشد . نام ایران در اوستا و نسکهای باستانی پهلوی بسیار آمده است . در بیشتر
این نوشته های کهن پس از آمدن نام ایران درود و ستایش اهورامزدا خدای یکتای
ایرانیان پس از آن ذکر شده است . ایرانشهر نیز از نامهای دیگر سرزمینهای ایران است
که خاورشناسان بر این باورند ماد خرد و بزرگ یا آتروپاتان ( همان آذربایجان امروزی
) و کردستانات نخستین زادگاه سرزمین ایرانشهر است . عده ای دیگر بر این باورند
ایران ویچ همان آذربایجان امروزی است . این افراد با استناد بر بند دوازدهم از
فصل 29 بندهش پهلوی نخستین زادگاه ایران ویچ را از آران و قفقاز و
اطراف آذربایجان می دانند . عده ای دیگر شهر ایرانی خوارزم ( بین ازبکستان و
ترکمنستان ) را زادگاه ایران ویچ میدانند . در وندیداد و کتیبه های خوارزم ایران
ویچ را شهری بزرگ و سرد خوانده اند . به هر روی بین این دو نظریه اختلاف وجود دارد
ولی چیزی که بر همگان آشکار است این است که معنی واژه ایران در پارسی امروزی یعنی
خواستگاه و سرزمینهای آریایی .
بخشی از این سرزمینهای
آریایی ایران که توسط سلاطین ننگین قاجار طی قراردادهای تحمیلی گلستان و ترکمانچای
واگذار شد و قسمتهایی دیگر که توسط امپراتوری عثمانی و یا دخالت انگلیس متجاوز
اشغال و تجزیه شد به شرح زیر است : کردستان سوریه - کردستان عراق - ازبکستان
- تاجیکستان - جمهوری آذربایجان - ترکمنستان - داغستان - بخشی از قزاقستان -
ارمنستان - بلوچستان پاکستان - هرات افغانستان - گرجستان - بخشی از قرقیزستان
مذهب آریایی های پیش از
ظهور زرتشت به صورت گسترده در سرزمینهای آریایی نشین متحد بوده است . آریایی
های پیش از زرتشت به آئینی باور داشتند که دنیا را به دو دسته تقسیم میکرده است .
یکی خیر و دیگری شر . نخستین گروه اهورایی و درستی و نیکی است . دسته دوم اهریمنی
و زشت کرداری است . این دو گروه با یکدیگر در همه موارد زندگی در سیتز هستند .
آئین میترائیزم ایران یکی از این باورهاست که از کهن ترین آئین های جهان محسوب می
شود و به اروپا و آسیا انتشار یافت و امروزه آثارش در کلیساهای مسیحیت نیز موجود
است . میترائیزم آئین مهر و دوستی و ستایش از نیروهای بزرگ خداوند است . آب و آتش
و خاک از این نیروهای جاودانه به حساب می آیند . پس از ظهور زرتشت اسپنتمان همه
گروه ها و آئین های چند خدایی یکی شدند و دینی واحد تشکیل دادند که اهورامزدا خدای
واحد آنان گشت . گاتها بزرگ ترین سند یکتا پرستی ایرانیان زمان اشو زرتشت است . در
یشتها- یسنا با اینکه از اصول زرتشتی پیروی شده است ولی چهره های دینی میترایی نیز
در آن دیده می شود . دلیل این امر را شاید بتوان متحد کردند همه آئین ها توسط اشو
زرتشت دانست . زرتشت ضمن احترام به همه گروههای دینی و مذهبی آن روزگار دینی مترقی
تر و واحد را برای آنان به ارمغان آورد که موجب پایداری و گستره بزرگ زرتشتیان در
منطقه خاورمیانه شد . زیرا در صورت رد کردن همه گروه های دینی آن روزگار هم احتمال
شکست در آوردن دین نو رخ بدهد و هم تمامی آئینهای کهن و باستانی ایران ممکن بود
برای همیشه از یادها بروند . با این دو احتمال زرتشت نیک ترین روش را برای آوردن
دین خود برگزید و میترائیزم را کامل رد نکرد و با احترام به آن یکتا پرستی -
آئینهای انسان دوستی و راه و روش نیک زندگی کردن را به روشی درست و اصولی تر به آن
اضافه نمود . زبان اوستایی ایرانیان باستان نیز امروزه با اینکه واژه تازی را پس
از یورش اعراب به خود راه داده است ولی همچنان پایدار و استوار است و مایه مباهات
فرهنگ و تاریخ و تمدن ایران است . خود واژه اوستا در معنی اساس٫ بنیاد و ریشه
نامیده می شود . :
نشان مزديسنا يا نشاني كه يك زرتشتي را از ديگران متمايز مي
كند دو چيز است:
- نشان دروني(باطني) : كه همان انديشه ي نيك، گفتار نيك و
كردار نيك مي باشد كه هر زرتشتي مي كوشد با پذيرفتن و به كار گرفتن آنها در زندگي
درون خود را پاك گردانده و به آرامش برسد
- نشان بيروني (ظاهري) : كه همان بر تن كردن سدره و به كمر
بستن كشتي است كه طي مراسم خاصي انجام مي گيرد و ما در اينجا بيشتر به آن مي
پردازيم .
و اما چگونه و در طي چه مراسمي يك نوجوان زرتشتي زاده و يا
كسي كه با انتخاب خود به دين بهي وارد مي شود نوزود،سدره و كشتي را بر تن مي كند؟
آييني را كه اين مراسم در آن انجام مي شود "سدره
پوشي" مي ناميم.در گذشته ي دور بين بهدينان سن نوزود شدن پانزده سالگي بود.
سپس كمتر شده و به سن 7 تا 10 سالگي تقليل يافت كه سن پيش از دوران بلوغ نوجوانان
مي باشد.
اما اكنون هرگاه شخص در خود اين آمادگي را بيابد مي تواند
سدره پوش شده و زرتشتي گردد.
مراسم و جشن سدره پوشي
سدره پوشي يا تولد دوباره بصورت يك ميهماني در بين خانواده
و دوستان جشن گرفته مي شود حاضران در جشن به دور يك سفره ي سفيد و يا ميزي كه رو
ميزي سفيدي بر آن پهن شده و چهار گوشه ي آن با چهار چراغ و شمع روشن، تزيين يافته
باشد، نشسته و منتظر فرد سدره پوش شونده (نوزود)مي شوند.
وسايل ديگري كه بر روي سفره لازم است:
- يك آفرينگان(مجمر)آتش
- يك ظرف از خوشبو كننده ها. مانند صندل،لبان و چوب عود
- يك سيني پر از ميوه جات خشك مانند
پسته،گردو،بادام،قيسي،برگه زرد آلو ، نارگيل، سنجد و ... كه به آن لرك مي گويند.
روي لرك را با نقل و شيريني مي توان تزيين كرد.
- يك گلدان گل و برگ سبز
تمام اين لوازم را روي سفره مي گذارند.
"نوزود" به حمام رفته،سدره خود را پوشيده و بر
روي آن لباس راحتي كه بتوان كشتي را بر روي سدره ببندد به تن مي كند و به همراه
موبد به سر سفره مي آيد.
"نوزود" روبروي خورشيد و يا نور مي ايستد و موبد
روبروي او.
آيين خواندن اوستا و بستن كشتي توسط موبد انجام مي گيرد و
سپس موبد اوستاي تندرستي را به نام "نوزود" مي خواند و بر سر و روي آن
آويشن ،نقل و برنج مي ريزد. در اين هنگام مراسم مذهبي سدره پوشي پايان يافته است.
اكنون افراد خانواده، بستگان و دوستان به سدره پوش شونده شادباش گفته و هدايايي
نيز به او اهدا مي كنند. در پايان"لرك" سر سفره بين ميهمانان پخش شده و
به جشن و سرور مي پردازند و در اين هنگام است كه مي توان گفت يك نوزاد جديد به
دنياي زرتشتي پا نهاده است.
توضيح :
در ميان زرتشتيان ايراني آييني وجود دارد به نام
"نوزوتي" كه در آن يك موبد تازه با گذشتن مراسمي به جرگه ي موبدان وارد
مي شود.
"زوت" از ريشه (زئوتر)اوستايي است و نام موبدي
است كه در برگزاري مراسم يسنا، موبد اصلي بوده است. از اين رو نوزوت در فرهنگ
ايراني يعني "موبد تازه".
"نوزود" كه همان نوزاد مي باشد به كسي مي گوييم
كه با پذيرفتن دين بهي مانند نوزادي در دنياي زرتشتي چشم مي گشايد.
لازم به يادآوري است كه پارسيان در فرهنگ خود نام مراسم
سدره پوشي را (نوجوت)گويند كه نبايستي با "نوزوتي" اشتباه شود.
زرتشتی بودن، پیش از
هر چیز، یک آگاهی درونی و یک گزینش خردمندانه و همچنین وجدانی است و در نتیجه امری
فردی میباشد. برای رسیدن به این پایه باید پیام بزرگ آموزگار، زرتشت را به درستی
دریافت و زرتشتی اندیشید، سخن گفت و کردار داشت. این گزینش و باور به جهانبینی زرتشتی،
خود هم آغازگر و هم میوهی یک دگرگونی ژرف درونی میباشد و نیاز به زمان برای رسایی
یافتن دارد.
برای گزشتن ازگام پزیرش
اجتماعی در آئین زرتشتی، که همانا “سدرهپوشی” میباشد، باید شرایط زمانی و مکانی
را در نظر گرفت و آنجا که شدنی نیست، نیازی به انجام آن نمیباشد، تا زمانی که آن
شرایط فراهم شوند.
بنابراین هر آن کس که
پیام زرتشت را دریافت و در پیش وجدان خود برگزید که زرتشتی باشد، او زرتشتی است و
میتواند خود را زرتشتی به شمار آورد هرچند هم که برای جامعه شناخته شده نباشد.
برای ورود به
همبودگاه (جامعه) در جایگاه یک زرتشتی هم، هر زمان که شایسته بداند میتواند دیگران
را آگاه کند و اگر دسترسی به کسانی باشد که بر مبنای قراردادهای همبودگاهی (
اجتماعی)، پروانهی انجام مراسم سدرهپوشی را دارند (که یک موبد زرتشتی نخستین جایگاه
را از این دیدگاه دارد) از این گامه نیز گذر خواهد کرد وگرنه که در دادوستد اندیشه
با هماندیشان و هموجدانان (همدینان) خود زندگی همبودگاهی را در جایگاه یک زرتشتی
پی خواهد گرفت تا در نخستین زمان شایسته سدرهپوش شده و وارد خانواده بزرگتر گردد.
اما برای اینکه ورود
او انگیزهی پشتیبانیِ خانواده گردد ، لازم است بایستگیهایی را که خانواده بزرگ
زرتشتیان برای اداره همبودگاه خود خواستار است ، از سوی (نو)بهدین پذیرفته شوند و
رفتار گردند تا سامان زرتشتیان آشفته نشود و پیوند افراد آن دچار ناهنجاری نگردد.
اکنون کمی ژرفتر به این
سخن مینگریم و سه بایستگی مهم و پایه ای
1. “ باورِ درونی”
2. “نشانه بیرونی”
3. “بزرگداشت پیمان
های همبودگاهی و پاس داشتن (رعایت) آنها”
را جدا جدا مورد بررسی
قرار می دهیم.
1-باور درونی
خدای زرتشت داناترین
و تواناترین است. اهورامزدا خدای یگانه، به هر انسانی خرد ارمغان کرده و او را
آزاد گذاشته تا با گزینش راه درست زندگی، به خوشبختی مادی و مینوی دست یافته و با
نزدیک کردن خود به او خدا گونه شود.
انسان اگر اندیشه نیک
(وهومن) را برگزیند و با قوانین هستی و سپهر و سرشت (طبیعت)، که بر بنای راستی
استوار گردیده که به آن “اشا” گفته میشود هماهنگ کند و سپس با پس زدن اندیشههای
زشت و ناپسند و چیرگی بر خود (خشترا)، و از روی آگاهی ، کردار نیک را پیشه سازد،
به آرامشی درونی یا (آرمئیتی) دست خواهد یافت . و آنگاه اگر این آرامش به دست آمده
دوام یابد ، انسان به رسایی (تکامل) یا “هورْوَتات” نزدیک می شود و هر چه آدمی به
کمال و رسائی نزدیکتر گردد از مرگ دورتر خواهد شد و اگر همه رسا گردد ، جاودانه
خواهد زیست و به بیمرگی (اَمِرِتات) خواهد رسید. در این گامه انسانِ خُرد و ناتوان
آغازین ، خدایگونه می گردد.
آدمی با گزینش راه
اشا (راستی و درستی) و پیمودن آن، خود به خود در جبهه ستیز با بدیها و و زشتیها
قرار می گیرد . اما این رودرروئی ، جنگ نیست و خون ریزی را در پی نخواهد داشت .
این رودرروئی از نوع ستیز نور با تاریکی و دانش با نادانی است. آسان ترین و
شتابانترین برداشتی که از ستیز در ذهن ما، مردم خشونت زده این دوران نغش می بندد
، جنگ و خونریزی و رویارویی خشونت بار است. اگر این برداشت از ستیز را بپذیریم ،
می بایست گروهی در جبهه روشنائی ایستاده به طرف تاریکی تیر پرتاب کنند و به این
کار هم دلخوش باشند که تاریکی از بین خواهد رفت و یا برای ریشه کن کردن بیسوادی باید
همه ی بیسوادان را از دم تیغ بگذرانند.
راه مبارزه با تاریکی
بر افروختن چراغ است و پر نورتر کردن آن ؛ تنها در پرتو نور است که تاریکی مفهوم
خود را از دست خواهد داد . راه مبارزه با بیسوادی نیز گسترش دانش است نه به دار
زدن بیسوادان.
زرتشت به ما خشونت و
جنگ نمی آموزد . هیچ جنگی برنده ندارد. جنگ هرگز نتوانسته است گرهای را بگشاید
بلکه خود گرهآفرین بوده است. هر جنگی سرانجام به آشتی/ آتشبس می انجامد. هیچ جنگ
و کشتاری ابدی نیست، پس برای درمان دردهای انسانی ، باید از جنگ تا آنجائی که می توان
پرهیز کرد. اما این پرهیز به مفهوم بیپدافند (بیدفاع) ماندن نیست. در آئین زرتشت
سازمانی برای جنگ افروزی وجود ندارد ولی سازمان پدافند موجود است، زیرا همواره
هستند نادانان و بداندیشانی که جنگ را به دیگران میپزیرانند، که اگر چنین باشد باید
از خود پدافند کرد و جنگ افروز را وادار به آشتی و آرامش نمود.
آرمئیتی یا (آرامش )
نزدیکترین و بسودهترین (ملموسترین) دستاورد آموزشهای زرتشت است. سازندگی تنها در
آرامش شدنی است. پیشنیاز رشد و رسایی آرامش است. ساختن جهانی سرشار از آشتی و
انسانیت تنها در سایه آرامش امکان پذیر خواهد شد. آرامش بدست نخواهد آمد مگر اینکه
انسانها خشترا(چیرگی به خود) را پیش بگیرند و با اشا (قانون هستی) خود را هماهنگ
سازند. فقط کسانی میتوانند قوانین هستی و سامان سرشتی را، که پایهی راستی و درستی
است، پاسداری کنند که وهومن (اندیشه نیک) را برگزینند و نیک اندیش گردند.
پس سرنوشت جهان در
مغز انسانها رقم زده می شود. اگر انسانها نیک اندیش شوند، سپهر و آخشیجها (طبیعت،
عناصر هستی) را بزرگ بدارند و رو در روی آن قرار نگیرند (آلودن محیط زیست ، ستیز با
طبیعت است) و با کردار نیک خود بشریت را به آرامش برسانند، انسانیت تکامل پیدا خواهد
کرد و در جهان جاودانه خواهد ماند و در این تکامل و جاودانگی دست به آفرینش خواهد
زد و همکار خداوند خواهد شد . پس می بینیم که از هر سو که برویم و از هر زاویه ای
به «دستگاه آفرینش » و «انسان و آینده اش» بنگریم ، سر انجام به “امشاسپندان” خواهیم
رسید که دستگاه فلسفی و جهان بینی دین زرتشتی است.
اگر ما فلسفه دین
زرتشت را بپذیریم از درون زرتشتی شده ایم.
2–نشانه بیرونی
آن هنگام که انسان در
جهان درون خود ، به اهورا مزدا و فلسفه دین بهی باورمند شد و خواست که در این
باورمندی با دیگران همراه شود . لازم می آید که پیمان وفاداری به دین بهی و زرتشتیان
را آگاهی دهد.
” سدره پوشی ” نشانهی
بیرونیِ زرتشتی شدن است. با پوشیدن سدره و بستن کشتی آدمی هم با خود و هم با دیگران
پیمان میبندد که راه زرتشت را پیگیری کند. سدره پوشی زایشی نو و “تولدی دیگر”
است . زایشی مینوی (معنوی) در یک دینِ بهساز و آباد کننده . با پوشیدن سدره و بستن
کشتی گامهی کوشای (جدی) زرتشتی شدن آغاز می گردد.
سدره
سِدرِ ه پیراهنی است
بییقه و بیآستین از پارچه نازک سفید رنگ. یقه و آستین بلند هر دو نشانه خودنمایی
است و آستین بلند و گشاد در گذشته اسباب نازش (فخر و مباهات) دارنده آن به شمار می
آمد.
سادگی و سفیدی این
جامه نشان می دهد که شخص نمی خواهد با دربرکردن آن به جاه و مقامی برسد و آنرا وسیله
ای برای رسیدن به بلندپروازیهای های خود قرار دهد.
سدره، جامهی نازش
(تفاخر) نیست. جامه ساده سربازی است که سرباز اهورامزدا به تن می کند و رنگ و ریا
در آن راهی ندارد.
باپوشیدن این جامهی
ساده، سفید و پاک ،انسان همانند و همرنگ آن میگردد. هم رنگ دیگر زرتشتیان می شود.
بهدین می شود.
کُشـتی
کشتی، بندی است که
از72نخ پشمی بافته شده است. بافندگان آن باید بهدینانِ پارسا باشند . این72نخ
به شش رشته بخش شده است. و هر رشته ای دارای12نخ است. عدد72اشاره ای است به72فصل یسنا که مهمترین بخش اوستا است. 12اشاره دارد به12ماه سال و6اشاره ای است به شش ”گهنبار” که جشنهای دینی زرتشتیان است.
کشتی بستن نشانه پیمان
بهدین با خود و اهورامزدا است. با پوشیدن سدره، بهدین جامهی خدمت دین را به بر می
کند و با بستن کشتی کمر خدمت به میان می بندد تا جهانی آباد ،آزاد و بدور از جنگ ،
ناداری و … بسازد . سدره پوشی مراسم با شکوهی است که به دست موبد انجام می پذیرد و
دوستان و بهدینان با شرکت خود در آن ، شاهد زایش مینوی یک بهدین می گردند و با او
این زایش را جشن می گیرند.
3ـ پیمانهای همبودگاهی ( اجتماعی)
زرتشتی ، انسان آزاده
ای است که خود با خرد بیدار خویشتن ، راه زرتشت را بر می گزیند و با سدره پوش شدن
، کوشا بودن خود را در این راه بیان می دارد. او گام در راهی میگذارد که خوشبختی
و شادزیوی انسان و انسانیت هدف نهایی آن است.
دین زرتشت، دین بهی
است. دین کوشش است. مگر نه اینکه جهان در سایه کار و کوشش آباد خواهد شد و تنها در
سایه کار و کردار نیک است که انسان خواهد توانست به سازندگی بپردازد؟
دین بهی، دین گوشه نشینی
و زانوی غم بغل گرفتن نیست و ناامیدی و منفی بافی در آن راهی ندارد. آینده ، یک رویداد
ناگوار برگشتناپذیر نیست . آینده در دست های ما قرار دارد. اگر بکوشیم و بسازیم آینده
زیبا خواهد بود و اگر بدان نیاندیشیم و کاهلی پیشه کنیم ، فرجامی بد در پیش روی ما
خواهد بود.
ساختن و آباد کردن و
نوسازی جهان به هماندیشی ، همدلی و همبستگی انسانهای نیک اندیش ، خوش گفتار و نیک
کردار نیاز دارد. از این رو دین بهی ، دین همبودگاهی است.
گفتیم که سدره پوشی،
جامه سربازی اهورامزدا را به تن کردن است و کشتی، میان بستن و بیان آمادگی برای
خدمت می باشد.
هر نو بهدینی سربازی
است که در این ”ارتش کار نیک” می بایست جای خود را پیدا کند و همازور و هماهنگ با
دیگر بهدینان به پیش رود. پس لازم می آید که سازمان همبودگاهی زرتشتیان بر مبنای
آموزشهای زرتشت سامان پذیرد.
گفتار و کردار هر
زرتشتی در سرنوشت دیگر همکیشان نشانگذار خواهد بود. فرد، پیش از زرتشتی شدن پاسخگوی
کردارهای خوب یا بد خود است و دیگران نیز کارهای خوب و پسندیده و یا رفتارهای زشت
و ناپسند یک غیر زرتشتی را به پای جماعت زرتشتی نمی نویسند . اما هنگامیکه فرد پذیرفت
که زرتشتی شود، خود به خود بخشی از خانواده بزرگ زرتشتیان شده است و از آن پس
کارهای نیک و پسندیده و یا رفتارهای زشت و ناپسند او دامن گیر دیگر زرتشتیان خواهد
بود و آنها را سربلند و یا سرشکسته خواهد کرد. از این رو زرتشتی شدن نه تنها نیازمند
”باور درونی” و ”نشانه بیرونی” است بلکه ” بزرگداشت پیمانهای گروهی و پاسداری
آنها” را نیز بایسته می سازد. نا گفته پیداست که باهم بودن یک گروه از انسانها ،
خود به خود نیاز به یک سری بنیانها، هماهنگیها و قانونها دارد. بدون این بنیانها،پیوستگی
افراد یک همبودگاه دستخوش هرج و مرج گشته و آنها را رو در روی یکدیگر می گذارد.
درست به همین سبب ”پذیرش
پیمانهای گروهی” یک نیاز والا به شمار می آید . در جامعه سنتی زرتشتیان این نیاز
بگونهی نانوشته وجود دارد و زمانی دراز است که زرتشتیان توانستهاند که با
پاسداشت آن، خود را نگاه دارند زیرا جامعه زرتشتی، گروه کوچکی بوده است که نه تنها
بر بنیان آموزش های زرتشت، هموندانش پاسخگو و پیماندار نسبت به جامعه بار آمده
اند ، بلکه به سبب خویشاوندی و پیوستگی تنگاتنگ خانوادگی که نتیجه ازدواج های درون
همبودگاهی بوده است ، چنان بافت به هم تنیده ای یافته است که سرنوشت فرد به گروه و
گروه به فرد وابسته شده و گونهای هماهنگی روحی و روانی در جماعت دیده می شود و
شخصیت (کاراکتر) گروهی ویژه ای در گروه ایجاد شده است.
اکنون ببینیم چه بنیانهایی
باید از سوی نوبهدینان ژرفنگری شود:
الف ـ
”جدایی دین از سیاست”
ب ـ
”پرهیز از باور ستیزی”
پ ـ
”پذیرش خویشکاری (مسئولیت) همبودگاهی و کار گروهی”
الف
ـ جدایی دین از سیاست
دین بهی ، دین
نارواگزینی و دوبینی (تبعیض) نیست . زن ومرد ، دارا و ندار ، سیاه و سفید و …. می
توانند زرتشتی شوند. نه رنگ پوست، نه جنسیت و نه مقام همبودگاهی افراد و یا گرایش
سیاسی آنها هیچ کدام پایهای برای پذیرش به دین نیست.
همانگونه که کارگر ،
پزشک، مهندس، کشاورز و غیره می توانند زرتشتی شوند، سیاستمداران نیز می توانند
زرتشتی شوند و زرتشتی بمانند. اما یک سازمان همبودگاهی که بر بنیان دین استوار است
نمی تواند جایگاهی برای تبلیغ یک ایده سیاسی ویژه شود و یا جایی برای گسترش اندیشه
های سیاسیِ ویژهای شده و از همه بدتر جای یارگیری گروه های سیاسی و حزبهای
گوناگون گردد.
همانگونه که کشاورز
نمیتواند با تراکتور به نیایشگاه وارد شده و زمین آنرا شخم بزند و بذر دلخواه خود
را در آن بکارد، سیاستمداران و یا کوشندگان سیاسی هم نباید سازمان همبودگاهی زرتشتیان
را با حزب و سازمان سیاسی یکی بگیرند و دفتر و ساختارهای هموندگیری خود را در آن پهن
کنند.
بنیان سازمان و
ساختارهای همبودگاهی زرتشتیان، آموزشهای زرتشت است و افراد تنها از روی باور به دین
زرتشت باید در این نهاد همبودگاهی هموند شوند و نه بر پایهی وابستگیها و گرایشهای
سیاسی. در یک نهاد دینی، با یک جهان بینی فراتر از رنگ پوست، جنسیت و ...، دیگر چپ
و راست و میانهرو مفهومی ندارد. همه، زرتشتی هستند و چون زرتشتیاند در این
سازمان همبودگاهی هموند شدهاند.
از این گذشته دین و سیاست
دو مقولهی از هم جدایند و نمیتوان آن دو را با هم آمیخت. دین به دنبال “حقیقت”
است و سیاست در پی “واقعیت” و سازش با آن. هر گاه بتوانیم دو دانه سیب را از یازده
متر پارچه کم کنیم و یا هفت لیتر شیر را به چهار کیلو آهن بیفزاییم، خواهیم توانست
دین و سیاست را با هم بیامیزیم. دین و سیاست باید مانند دو ریل راه آهن به موازات یکدیگر
پیش روند اما به هم نرسند، که اگر چنین گردد واگنهای تمدن انسانی واژگون شده و
سبب مرگ و ویرانی خواهند شد.
دین، پاسخگوی فراهمآوری
آسایش مینوی بوده و باید بتواند آرامش روانی، اخلاق و امید را برای انسان به
ارمغان بیاورد در جایی که سیاست، خویشکاریاش فراهمکردن آسایش مادی انسان میباشد.
هم سیاست و هم دین
برای جامعهی انسانی لازم هستند. هیچ کدام هم بد نیستند. آنچه بد، ناپسند و آسیبرسان
است آمیزش این دو با هم است.
ب ـ
پرهیز از باور ستیزی
هر زرتشتی در بهترین
چگونگی (حالت) خود، دادگو و کاردار (وکیل) دین بهی است، نه دادستان دینهای دیگر.
کار ما استوار کردن و گسترش دادن آموزشهای زرتشت است و نه رد کردن و خردهگیری از
دینهای دیگر. دین بهی چماق نیست که با آن بشود بر سر دینهای دیگر کوبید. زرتشت و
دینش را باید برای خود او و فلسفهاش برگزید نه برای وسیله قرار دادن و ستیز کردن
با باورهای دیگر.
البته میتوان دین بهی
را با دینهای دیگر سنجید اما این، سنجش میان باورهاست که خود کاری پژوهشی و آموزشی
است و نه پیشزمینهی یورش به باورهای دیگر و کوبیدن این یا آن دین، که نه سودمند
است و نه لازم. این کار تنها میتواند سبب برپا شدن تنش بین بهدینان و دیگر باورها
گردد، که اگر باورستیزان در کار خود کوشاتر باشند جنگ دینی را در پی خواهد داشت،
که مانند هر جنگ دیگر بیهوده و زیانآور است.
پ ـ
پذیرش خویشکاری (مسئولیت) همبودگاهی و کار گروهی
آرزوی هر بهدینی،
بهبود زندگی خود و همکیشان و گسترش دین بهی است. سروسامان دادن به کارهای همبودگاهیِ
زرتشتیان از تواناییِ یک و یا چند نفر بیرون است. شایسته است که هر نوبهدینی بر پایهی
تواناییها و ویژهکاریها (تخصص) و یا نیاز همبودگاه زرتشتی در گوشهای از سازمان
همبودگاهی به کار بپردازد. شانه خالیکردن از زیر کار و پشت گوش انداختن خویشکاریهای
همبودگاهی سبب از هم پاشیدن سامان و سررشتهی سازمان همبودگاهی خواهد شد.
این کار با هیچ سنجهی
(معیار) اخلاقی و انسانی جور نمیآید. فراموش نکنیم که پایبندی به پیمان از آموزشهای
اخلاقی زرتشتیان است. انسان زرتشتی کسی است که هم نسبت به خود، هم نسبت به گروه و
هم نسبت به سپهر خود را پاسخگو بداند و در راه بالندگی و رسایی خود و جهان کوشا
گردد.
اکنون، پس از خواندن
این نوشته، روی پرسشهای زیر اندیشه کنید و پاسخ آنها را در درون خود بیابید:
آیا به دین بهی در
درون خود باور آوردهاید؟
آیا میخواهید با
سدره پوشیدن به آن رسمیت بدهید؟
آیا پیمانهای
همبودگاهی، یعنی “جدایی دین از سیاست”، “پرهیز از باورستیزی” و “کار گروهی” را میپذیرید؟
اگر پاسخ به پرسشهای
بالا مثبت است، به گروه ما خوش آمدید! اکنون هنگام آن رسیده است که با هم بخوانیم:
به خشنودی اهورامزدا
من، به هستی خداوند یکتا
و پیامداریِ اشو زرتشت اسپنتمان بیگمانم.
من، آئین بهیِ زرتشتی
را برمیگزینم که بهترین راه زندگی را به من نشان میدهد.
اندیشه و گفتار و
کردار نیک را میستایم.
آئین زرتشت را میستایم،
که خواستار آزادگی و آشتی و ازخودگذشتگی و پارسایی و یگانگی است
و آئینی است که از
همهی دینهای کنونی و آینده بهتر و زیباتر است.
اهورامزدا، خداوند
جان و خرد را، سپاسگزارم
و پیمان میبندم که
بر دین نیک و پاک زرتشتی استوار بمانم.
بر گرفته از تارنمای پارسی آزاداندیشhttp://parsittech.blogsky.com
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور1385 توسط سرباز فدایی کوروش